دانلود رمان اجتماعیدانلود رمان جدیددانلود رمان عاشقانه
دانلود رمان جنحه
رمان جنحه به قلم KiMiYa_Sh
در این مطلب از سایت ناول کافه، رمان جنحه به قلم KiMiYa_Sh را آماده کردیم. برای دانلود رمان عاشقانه و اجتماعی جنحه، در ادامه با سایت ناول کافه همراه شوید.

نام رمان: جنحه
نویسنده: KiMiYa_Sh
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات: 737
خلاصه:
برملا شدن حقایقی از گذشته، زندگی خانواده ی احتشام را دچار تغییر می کند.
گناه پشت گناه…
اشتباه پشت اشتباه…
مردی که می میرد و کودکی که متولد می شود…
جنحه های بزرگ و کوچکی که زندگی سه خانواده را تحت تاثیر قرار می دهد و عشق آرام و دور از انتظاری که در این میان شکل می گیرد…پایان خوش
نگاهی به رمان:
صداي جابجایی وسایل بنایی و اجر و داد و فریاد کارگرها، مثل پتکی بود که بر سرش کوبیده می شد… نگاهش
را از ساختمان نیمه ي کاره ي پیش رویش گرفت و وارد حیاط کوچک مجتمع شد…
پله هاي منتهی به ساختمان را پشت سر گذاشت و درِ دوديِ شیشه اي را به جلو هل داد… دماغش را بالا کشید
و براي نگهبان سري تکان داد…
با دیدن برگه ي A4 چسبیده به در فلزي آسانسور رویش با ماژیک سبز و خط خرچنگ قورباغه اي نوشته شده
“خراب است” ، آه از نهادش بلند شد…
بود
با حرص لگدي به در فلزي اسانسور کوبید و در مقابل نگاه مواخذه گر نگهبان، چشمهایش را گرد کرد…
خسته و کوفته پله ها را تا رسیده به طبقه ي چهارم پشت سر گذاشت و نفس نفس زنان پشت درب چوبی
اپارتمان ایستاد…
کلید انداخت و وارد خانه شد… کتانی هایش را با فشار به بغل پا در اورد و توي جاکفشی پرت کرد و متعجب از
سکوتی که خانه را فرا گرفته بود صدا زد: مامان؟! خونه نیستی؟! سودي؟! سودي جون؟!
جوابی دریافت نکرد… ابرویی بالا انداخت و راهروي یک متري را رد کرد…
صداي ترق و تروق جابجایی ظروف از اشپزخانه می امد… کوله اش را روي مبلی پرت کرد… سارا به عقب
چرخید و از پشت اپن کله کشید… با دیدنش اخمی کرد و مجددا مشغول زیر و رو کردن محتویات تابه شد…
با ابروهاي بالا رفته، طلبکار گفت: علیک سلام…
سارا محلش نداد…
باز با همان لحن حق به جانبش پرسید: مامان خونه نیست؟!
سارا بی اینکه برگردد به سردي پاسخ داد: توي اتاقشونن…
از پشت سر شکلکی براي سارا در آورد و به طرف اتاقش راه افتاد…
با دیدن کیان که با سر و صورت خیس از دستشویی بیرون می امد، مکث کرد…
کیان حوله را از روي صورتش پایین کشید و با دیدنش، به ثانیه نکشید سرخ شد و به طرفش حمله برد…
چنگ زد به یقه ي پیراهنش و به دیوار کوبید: کدوم گوري بودي تا الان؟!
حینی که سعی میکرد دست هاي کیان را از یقه اش پایین بیندازد، با اخم گفت: دنبال یه لقمه نون… چته باز رم
کردي؟!
کیان فشار دست هایش را بیشتر کرد و از میان دندان هاي کلید شده اش غرید: مرتیکه ي خر… مگه دیروز
بهت نگفتم داروهاي مامنو میگیري یا خودم بگیرم؟! گفتی میگیرم… چی شد پس؟!
سارا از اشپزخانه بیرون پرید: اي واي کیان… این چه کاریه؟! ولش کن…
کیان بی توجه به سارا، محکم تکاش داد: مگه با تو نیستم؟!
سرا با استرش دستش را روي ساعد کیان گذاشت: کیان جان… عزیزم صداتو بیار پایین… مامان تازه خوابشون
برده…
کیان سري به نشانه ي تاسف تکان داد و با یک حرکت، یقه اش را رها کرد: تنه لش…
و راهش را کشید و به سمت نشیمن رفت.. سارا هم مثل جوجه اردکی دنبالش راه افتاد…
مطالب پیشنهادی:
دانلود رمان مردی میشناسم از راز.س
دانلود رمان کاغذ بی خط از تسنیم
دلنوشته آینه های مات اثر سهیلا.م کاربر انجمن ناول کافه





عالی👌
من نمیدونم چطوری باید دان کنیم رمان هارو هرکاری میکنم دان نمیشه
پایین همه مطالب نوشته باکس دانلود
در باکس دانلود هم نوشته دانلود با فرمت پی دی اف
روی اون بزنی خودکار دانلود میشه
Channel awli hastesh👌
🌺🌺🌺