دانلود رمان اجتماعیدانلود رمان جدیددانلود رمان عاشقانهدانلود رمان معمایی

دانلود رمان فصل بادبادک ها از مهسا زهیری

رمان فصل بادبادک ها اثر مهسا زهیری

در این مطلب از سایت ناول کافه، رمان فصل بادبادک ها را آماده کردیم. برای دانلود رمان معمایی رمان فصل بادبادک ها از مهسا زهیری، در ادامه با سایت ناول کافه همراه شوید.

دانلود رمان فصل بادبادک ها
دانلود رمان فصل بادبادک ها

نام رمان: فصل بادبادک ها

نویسنده: مهسا زهیری

ژانر: عاشقانه، اجتماعی، معمایی

تعداد صفحات: 255

 

خلاصه‌ای از رمان:

شیده تنها وارث خانواده ی بزرگ عمادزاده ست که قبلاً ازدواج نا موفقی داشته و برادر جوانش رو ۵ سال پیش، در یک حادثه مشکوک از دست داده. حالا به نظر می رسه افراد متفاوتی با نیت های مختلف قصد نزدیک شدن بهش رو دارن. داستان پیرامون راز مرگ شهرام و روابط پیچیده ی سه خانواده (شریک) ثروتمند هست. در نهایت تصمیم گیری شیده، زندگی اون رو در تقابل با شیوه ی زندگی مادرش قرار میده…پایان خوش

 

نگاهی به رمان:

یه جرعه از قهوه ام رو خوردم. سر و صداهای طبقه ی بالا بیشتر شده بود. سعی کردم حواسم رو منحرف کنم. جرعه ی دیگه ای خوردم. صدای بچه های دفتر هم دراومده بود. فایل رو save کردم و بلند شدم. در رو که باز کردم، مرادخانی سکوت کرد.

– صدای چیه؟

– دکتر نادری!

یعنی واقعا فکر می کردند من صدای شوهر سابقم رو نمی شناسم!

شیرازی اصلاح کرد: مهندس سرلک داره آخرین تلاشش رو می کنه.

– من الان برمی گردم.

و بیرون رفتم. صدا توی راهرو بیشتر بود و کارمندهای بخش حسابداری هم توی راهرو ول می چرخیدند که با دیدن من پایین برگشتند. مردد بودم که بالا برم یا نه. اخلاق سگی انوش رو می شناختم. می ترسیدم با این شرایطی که داره، وقتی من رو ببینه برخورد بدی کنه. تصمیم گرفتم برم بالا ولی جلو نرم. توی پله ها صداها واضح تر بود.

انوش: نذار جایگاهت رو بهت یادآوری کنم.

سرلک: می دونم ما همه عروسک های دست شماییم.

انوش: فکر می کنی این پست و سِمت ها مادام العمریه؟! … نه آقا.

سرلک: اگر سهامدار باشی آره!

انوش: بسه آقای محترم. می فهمی داری …

سرلک: قبول کردن اون پست از اخراج بدتره.

انوش دیگه واقعا عصبانی بود: برو بیرون از اتاق من!

کنار رستار و ایمان و مهرناز ایستادم و رو به مهرناز گفتم: دوباره از همون جلسه خصوصی ها بود؟

خندید و گفت: مثلا. می بینی که کسی متوجه نشد اون تو چه خبره!

هر چهار نفر خندیدیم و سرلک با قیافه ی اخمو و صورت قرمز بیرون اومد. به همه ی ما چپ چپ نگاه کرد و داد زد: تو این مملکت تا دزد نباشی به جایی نمی رسی.

و مستقیم به صورت رستار نگاه کرد. رستار ابرو بالا انداخت و روش رو برگردوند.

ایمان گفت: بفرمایید آقا!

– هنوز گندی که این آقازاده ها پنج سال پیش راه انداختن، یادم نرفته.

منظورش از آقازاده شهرام و رستار بود. اون موقع شهرام مسئول کل انبارداری کارخونه بود. رستار هم مسئول بخش حسابداری. دو تا جوون بیست هفت هشت ساله که کارمندها تصور می کردند داشتن این پست ها براشون زوده. انوش هنوز به ایران برنگشته بود و همه می دونستند که نقشه ی مدیریت کارخونه رو داره. سرلک به طرف پله ها رفت. به ایمان گفتم: چی شد؟ بالاخره تأیید کرد؟

و به اتاق انوش اشاره کردم.

– به زور.

در باز شد و انوش با پیراهن و شلوار خوش دوخت مشکی به چارچوب تکیه داد. همین که چشم هاش به من افتاد، رنگ عصبانیت گرفت.

– خودشون عزل می کنند … سِمت می دند … هر کی رو راه می دن توی کارخونه … من اینجا چه کاره ام؟!

مشخص بود که از دخالت بابا توی پست دادن به رستار و ایمان ناراحته. کسی حرفی نمی زد.

– مسئول فحش خوردن از تازه به دورون رسیده ها؟!

و به مسیری که سرلک رفته بود اشاره کرد. وارد اتاق شد و گفت: بیایید حکمتون رو بگیرید.

ایمان و رستار به هم نگاه کردند و بعد وارد شدند.

پیشنهادات دیگر ما:

دانلود رمان پوکر از حوا م.فراهانی

دکلمه صوتی آینه های مات اثر سهیلا.م

دانلود رمان قتل کیارش از مژگان زارع

دانلود رمان خط به خط تا تو

4.5/5 - (11 امتیاز)

SPRING

فارغ التحصیل کارشناسی ادبیات انگلیسی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا