دانلود رمان پلیسیدانلود رمان جدیددانلود رمان عاشقانه
دانلود رمان گناهکار بی گناه از تاراج زمان

دانلود رمان گناهکار بی گناه اثر تاراج زمان
در این مطلب از سایت ناول کافه، رمان گناهکار بی گناه از تاراج زمان را آماده کردیم. برای دانلود این رمان پلیسی و هیجان انگیز در ادامه مطلب با سایت ناول کافه همراه باشید.

نام رمان: گناهکار بی گناه
نویسنده: تاراج زمان
ژانر: عاشقانه، پلیسی
فرمت فایل: PDF
تعداد صفحات: 704
خلاصه رمان:
شاین، یه مرد سرد و مغرور و تا اندازه بی احساس با کوله باری از خاطرات تلخ …
توی این دنیا هیچ انگیزه ای برای بهتر بودن و جنگیدن نداره … تصمیم گرفته بد باشه … بدترین آدم دنیا و فقط روزها و ساعتها رو میکشه تا زندگیش تموم بشه…
کریستال، یه دختر سرسخت و مغرور و نترس و البته بسیار زیبا که یار همیشگیش اسلحشه و از هیچ احدالناسی هم ترس نداره درست مثل اسمش زیبا و ظریف اما به موقع برنده و کشنده … در ظاهر بی احساس اما …
این دو تا کوه غرور و لجبازی و یکدندگی … که از قضا دشمن خونی هم هستن و سایه هم رو هم با تیر میزنن! مجبور میشن با هم همراه بشن برای زنده موندن … برای فرار از مرگ …
توی این مسیر یه اتفاق ناباورانه بینشون پیش میاد …
اتفاق عاشقی …
اما به همین سادگیها نیست اونها برای به هم رسیدن خیلی سختی میکشن …
پایان خوش
قسمتی از رمان:
با اينكه هیچ دلش نمیخواست از رخت خواب دل بكند اما صداي آلارم گوشی به او می گفت که
بايد بیدار شود. کش و قوسی به بدنش داد و سعی کرد چشمهايش را باز کند بعد از مدتها در خانه
خودش از خواب بیدار شده بود هر چند معتقد بود در غربت هیچ جا خانه آدم نیست اما خب اينجا
يه جورهايی حكم خانهاش را داشت ساعت شش بود با خودش گفت کاش امروز مامورتی نداشت
می توانست بیشتر بخوابد اما چه میشد کرد دستور بود و بايدا نجامش میداد.
از رخت خواب بلند شد بايد سريع دوشی می گرفت و خود را به تیم تحويل میرساند. وقتی در آيینه
حمام صورتش را ديد واقعا جا خورد البته بعد از يك هفته طوالنی مسافرت آن هم با اتومبیل حال و
روز بهتري هم نمیتوانست داشته باشدآنهم باآنهمه تنش و درگیري! ته ريش نامرتبی صورتش را
گرفته و بود وهاله سیاهی که در اثر کم خوابی بوجود امده بود زير چشمانش ديده میشد. او
دستانش را روي لبه روشويی گذاشت و به طرف آيینه خم شد و صورتش را با دقت بیشتر نگاه
کرد عجیب بود اما احساس میكرد با مرد درون آيینه غريبه است. با تصويري که با چشمانی خسته
قهوهاي رنگ تماشايش میكرد هیچ حس مشترکی نداشت. اما اينطور که به نظر میرسید اين
خودش بود مردي تنها که کم کم داشت در غربتش غرق می شد. و خود را نمیشناخت ياد يك
ترانه قديمی افتاد که خودش هم نمی دانست چطوري آمده بود و کنج حافظه اش جا خوش کرده
بود:
من نشانیهاي خود را می دهم
يك نفر بايد مرا پیدا کند
پیشنهادات ناول کافه:
دانلود رمان ته دیگمو پس بده از آرام رضایی
دانلود رمان راز یک سناریو از مریم موسیوند
دلنوشته پاییز بی باران اثر soha moradi کاربر انجمن ناول کافه





این یکی از بهترین بهترین رمان هایی بود که خوندم و اصلا تو تاریخ تکرار نمیشه خیلی خیلی قشنگ بود فقط اخرش خیلی سر هم بندی کردی و اصلا نفهمیدم تو ترکیه چه اتفاقی افتاد ولی اصلا مهم نیست چون بقیش فوق العاده بود هم ویژگی شخصیتی ادمارو خیلی دوست داشتم هم از نظر فضا سازی خیلی خوب و قلم روان و خوبی داشت خیلی ممنون از نویسنده