دانلود رمان کی عاشقم شدی از آمنه امیری

دانلود رمان کی عاشقم شدی از آمنه امیری
در این مطلب از سایت ناول کافه ، رمان عاشقانه کی عاشقم شدی را آماده کردیم.برای دانلود رمان کی عاشقم شدی از آمنه امیری در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

رمان : کی عاشقم شدی
نویسنده : آمنه امیری
ژانر : عاشقانه ، اجتماعی
تعداد صفحات : 238
خلاصه رمان کی عاشقم شدی :
لدا دختری سی ساله است که به خاطر مانع تراشی عمو و پسر عمویش به دلیل باغ موروثی که به نام یلدا شده هنوزازدواج نکرده با پدر بیمارش دراپارتمانی کوچک زندگی میکند داستان از شبی شروع میشود که یلدا برای گرفتن دارو پدرش مجبور میشود به داروخانه برود که با اتفاق تلخی مواجه میگردد که زندگیش را دستخوش تغییر میکند و مسبب ان کیوان …
بخشی از صفحه اول رمان کی عاشقم شدی :
گامهايم را تند تند برميداشتم اشک در چشمانم حلقه زده بود حال خراب پدردر ذهنم تداعي ميشد به زور قرص خوابش برده بود امشب عجيب دلم گرفته ،تا داروخانه راه زيادي نبود از تاريکي شب هراسي نداشتم نمي دانم چقدر طول کشيد تا به داروخانه رسيدم داروخانه نزديک کلنيک تخصصي مهر بود و هميشه شلوغ ! از پشت شيشه، بارش باران را که تازه شروع شده بود به نظاره نشستم .دل اسمان هم ،مثل دل من گرفته بود بعد کلي معطلي توانستم داروها را بگيرم گوشه شالم را مرتب کردم و راه بازگشت را در پيش گرفتم زير بارش باران خيس مي شدم طبق معمول يادم رفته بود چتر بياورم ،هنوز چند قدمي برنداشته بودم که ترمز سريع ماشيني توجه ام را جلب کرد صداي چرخ هاي ان ناشي از ترمز نابهنگامش بود ،بعد از چند لحظه باز حرکت کرد و رفت .
به کوچه که رسيدم بارش باران شدت گرفت از دست خودم کفري شده بودم اخرچطور اين قدر فراموش کار شده ام شايد هم با وضعي که من دارم فراموشي بايد جزيي از من باشد هنوز چند قدمي در کوچه نرفته بودم که به يکباره کوچه روشن شد و صداي ماشيني از پشت به گوشم رسيد به کناره ديوار رفتم تا در مسيرش نباشم و گامهايم را تند تند بر مي داشتم ،احساس کردم ماشين سرعتش را بيشتر کرد ترسي در دلم افتاد هر چه بود سياهي شب و کوچه اي خلوت، براي دختري باران ديده هولناک به نظر مي امد هنوز ترس در دلم کامل خانه نکرده بود که ماشين از من جلو زد و به سمتم پيچيد فکر کنم همان ماشين سفيد رنگ داخل خيابان بود يا من اشتباه ميکردم هيچ وقت اسم ماشين ها را ندانستم اينها مهم نبود مگر ميشود اين چيزها الان مهم باشد .
براي اولين بار در زندگيم ترسيدم يا بهتر است بگويم قالب تهي کردم همين که خواستم از پشت ماشين دور بزنم در جلو باز شد چشمان به خون نشسته مردي را ديدم که دستانش را براي گرفتنم دراز کرده جيغ بلندي کشيدم همين که شروع به دويدن کردم ليز خوردم و محکم به ديوارخوردم و روي زمين افتادم زانوانم به خاطر برخورد به ديوار سخت درد گرفت و سوزشي در دستانم احساس کردم سعي کردم بلند شوم که باز از سر دستپاچگي پاي راستم روي پاي ديگرم نشست وبه سمت ديوار پرت شدم با هر بيچارگي بود از ماشين دور شدم صداي روشن شدن ماشين را شنيدم بايد خودم را به خيابان ميرساندم تپش قلبم به هزار مي رسيد ارزو کردم کاش از تپش بايستد از سرما بود يا ترس که دندانهايم به هم ميخوردند و صدا ميدادند مطمئنا از ترس بود که تمام وجودم لرز گرفته بود .
رمان های پیشنهادی دیگر :
دانلود رمان نمیذارم بری از ببار بارون
دانلود رمان در میان خواب هایم قدم بگذار از مهنامه




