دانلود رمان دختر آبان از آزیتا خیری

دانلود رمان دختر آبان از آزیتا خیری
در این پست از ناول کافه ، رمان دختر آبان را آماده کردیم.برای دانلود رمان دختر آبان از آزیتا خیری در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

رمان : دختر آبان
نویسنده : آزیتا خیری
ژانر : عاشقانه
خلاصه رمان دختر آبان :
قرار بود لباس پرپریاش را بپوشد و انگارههای نقرهکوب سرجهازی مادرش را توی سینی بچیند.
قرار بود ماتیک و سرخاب بمالد و صندلهای به قول مونا، تقتقیاش را به پا کند و زیر آن چادر حریر گلبهی چشم به در بدوزد تا کی شاهین با سبدی گل اتوکشیده و عطرزده، میان مادر و پدرش سر برسد و شرمگین و عرقریز چشم به گل قالی بدوزد.
اما نشد.
جای اتاق پذیرایی منزل آقا بهادر، او حالا اینجا بود!
توی اتاق بازپرسی، با یک کوله دانشجویی، وقتی کیسهای سنگین از “شیشه” از آن بیرون کشیده بودند؛ درست آن سوی میزی که شاهین با نگاهی پر اخم زیر سنگینی درجههای سرگردیاش منتظر اعترافات او بود!
بخشی از پات اول رمان دختر انلان برای معرفی :
زل زده بود به پروندهای که مقابلش بود و جزئیات گزارشی را که تازه به دستش رسیده بود، مرور میکرد. چیزی به جلسۀ دادگاه نمانده و او به قول همکارانش چکشکاریهای آخر را انجام میداد.
نفس بلندی کشید و روی صندلی کشوقوسی به تن و بدنش داد. از آن پروندههای بیدردسر بود که شکر خدا چیزی به رسیدن به نون پایانش نمانده بود.
صدای هشدار موبایل نگاهش را به سوی خود کشید. آن را از کنار پرونده برداشت و روی صفحه کلیک کرد. وارد تلگرام شد و با دیدن اسم شیدا لبهایش کش آمد. روی اسم او ضربهای زد و بعد دوباره به صندلی تکیه داد. یک دستش را روی دستۀ صندلیاش گذاشت و با لبخندی شاد و پر از رضایت خیره شد به سبد گلی که خواهرش انگار برای سفارش آن سنگ تمام گذاشته بود.
پیام شیدا زود رسید: چطوره شادوماد؟
اخم او شیرین بود. تایپ کرد: گفته بودم فقط رز باشه.
میتوانست اخم شیدا را تصور کند. جوابش زود رسید:
خز بازی درنیار سرگرد. دنبال یه سبد لاکچری بودم. فروشنده کلی آلبوم رو گشت تا تونست رز و آنتوریوم رو با هم اینقدر قشنگ ست کنه.
شاهین کمی به جلو خم شد. هنوز نگاهش به سبد گلی بود که قرار بود امشب به الهام تقدیمش کند. یک دستش را زیرچانه زد و اینبار بیحوصله از تایپ، ویس فرستاد: مامان کجاست؟
اینبار شیدا هم مثل خودش صدا فرستاد: بهت بگم سکته میکنی.
شاهین متعجب کمی سرش را کج کرد و شیدا ادامه داد: عمه زیور و خاله ملوک و مامانی رو خبر کرده. همین الآن عمه و آقا مجتبی پایین دارن چای میخورن.

لینک دانلود به درخواست ساماندهی پاک شد.
رمان های پیشنهادی دیگر :
دانلود رمان بغض خاموش از نازان محمدی
دانلود رمان عطر نارنج از نازان محمدی




