دانلود رمان در چشم من طلوع کن از اعظم طیاری

دانلود رمان در چشم من طلوع کن از اعظم طیاری
در این پست از سایت ناول کافه ، رمان در چشم من طلوع کن از اعظم طیاری را آماده کردیم.برای دانلود رمان در چشم من طلوع کن از اعظم طیاری در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

نام رمان : در چشم من طلوع کن
نویسنده : اعظم طیاری
ژانر : رمان پلیسی ، رمان عاشقانه
تعداد صفحات : 298
خلاصه رمان در چشم من طلوع کن :
غزاله زنی زیبا که با همسر و فرزند کوچکش در کرمان زندگی میکند برای عروسی خواهر شوهر برای اولین بار به تنهایی راهی شیراز میشود ولی با توطئه یک قاچاقچی، مواد مخدر جاسازی شده در وسایل او توسط پلیس کشف و او به زندان می افتد با این که در تمام مراحل بازجویی که توسط سروان کیان زاد مهر،غزاله به بیگناهی خود اصرار میورزد ولی بازجو بدون دلیل نمیتواند او را آزاد کند و غزاله به زندان میافتد و شوهرش پس از مدتی با تحریک خانواده اش او را طلاق میدهد و مادر غزاله از غصه دخترش میمرد و غزاله دچار افسرگی و بیماری های روحی وجسمانی شدید میشود و وقتی توسط بازجویش کیان زادمهر برای تحویل به کرمان میرود توسط قاچاقچیان مواد مخدر که قصد به گروگان گرفتن کیان زادمهر را داشتند ربوده میشود و مورد آزار و اذیت قرار میگرد ولی بلاخره با زرنگی کیان میتوانند از دست قاچاقچیان فرار کنند و….
بخشی از صفحه اول رمان :
-ببين غزاله! من اين حرفها سرم نمي شه. اگه يه هفته، ده روز شوهرت رو ول كني ،قول مي دم هيچ اتفاقي نيفته.
-عزيزم! گفتم كه يه هفته مونده به عروسي مي يام…الان اصرار نكن.
-نه جونم! اين طوري نميشه،تا تو نياي، نه لباس انتخاب مي كنم، نه سفره عقد… حالا خود داني. اگه روز عروسي برسه و كارهاي من مونده باشه، تو مقصري.
اصرار مهناز فرصت فكر كردن را از غزاله گرفت، از اين رو با تامل كوتاهي گفت :
-خيلي خب، با منصور صحبت مي كنم، ببينم چي ميشه.
-آفرين دختر گل. من هم همين الان زنگ مي زنم به اداره اش و سعي مي كنم مخش رو بزنم.
وقتي غزاله گوشي را گذاشت،يك نفس عميق كشيد، اما بلافاصله چشمش به دستمال گردگيري توي دستش افتاد، نگاهي به اطراف انداخت. آپارتمان هفتاد متري كوچكش تميز و مرتب به نظر مي رسيد.
فرشهاي نه متري كرم رنگ ، سالن بيست متري آپارتمان را پوشش داده بود. راحتي هاي قهوه اي، متضاد رنگ فرشها، متناسب با آنها ست شده بود. با دست پرده حرير با گلدوزي گيپور شكلاتي را مرتب كرد. دستمال كشيد روي گلبرگهاي فصل پاييز گلدان مصنوعي اش. با آنكه عاشق گل و گلدانهاي طبيعي بود، به دليل كمبود جا، از داشتن گلدانهاي طبيعي محروم بود. از همان جا آهسته و بي صدا به اتاق ماهان سرك كشيد.
كودك شيرين و زيبا ، در حال بازي با اشيايي بود كه از بالاي تخـ ـتش آويزان بود.چرخيد و نگاهي به ساعت انداخت.كورس عقربه ها به عدد دوازده مي رسيد. به آشپز خانه رفت.
خورش كرفس داشت جا مي افتاد.آب براي پختن برنج روي گاز گذاشت و تا جوش آمدن آن مشغول تهيه سالاد شد، سپس به سوي حمـ ـام شتافت . گريه ماهان او را سراسيمه از حمـ ـام بيرون كشيد. كوچولوي بازيگوش حسابي گرسنه بود و مجال درست كردن شير به مادرش نمي داد. وقتي غزاله سر شيشه را در دهان كوچك فرزندش فرو برد،كودك لبخندي زد و با ولع مشغول مكيدن شير شد و مـ ـست قيلوله ، به خواب رفت. بار ديگر نگاه غزاله روي ساعت زوم شد. عقربه ها رسيدن مسعود را نشان مي داد و او را در پوشيدن لباس به عجله اي مضاعف وا مي داشت.
پيراهن گوجه اي رنگ با اندامش تناسب داشت. ريمل و مداد سياه، چشمانش را براق تر و ماتيك گلبهي لبـ ـهايش را خوش تركيب تر ساخت. چانه اش را بين انگشتان قرار داد و صورتش را به چپ و راست متمايل كرد . از آرايشش رضايت داشت. گيسوان مرطوبش را روي شانه رها كرد ، اما قبل از برس كشيدن، صداي چرخيدن كليد در قفل، او را وادار كرد با عجله به استقبال همسرش بدود.
منصور پس از استقبال پر شور از سوي همسرش، به شوق ديدار فرزند نگاهي با اطراف انداخت و پرسيد:
-ويتامين بابا كجاست؟
-خواب تشريف داره.
-پدرسوخته! نشد يه بار وقتي باباش مي ياد خونه، خواب نباشه.
غزاله در مقابل اعتراض منصور به لبخندي بسنده كرد و بلافاصله به آشپزخانه رفت. ميز غذاخوري را از قبل چيده بود.غذا را نيز به آن اضافه كرد و چون وسواس داشت، چشم به گوشه و كنارآشپزخانه چرخاند،كابينت از تميزي برق ميزد. پروانه هاي روي كابينت را كمي جابجا كرد. دستمال را به لبه استيل اجاق كشيد. سپس آنرا تا كرد و كنار گذاشت.
ميز غذا، اشتهاي هر بيننده اي را تحريك مي كرد. خورش جا افتاده، با روغني كه به سياهي مي زد برنج شمالي درجه 1 كه با زعفران خوش عطر خراسان تزيين شده بود و سالاد كاهويي كه از رنگهاي كلم قرمز، هويج و خيار براي تحريك اشتهاي قاتلش سود مي جست.
وقتي منصور آمد، معطل نكرد. غذا را كشيد و با دهان پر شروع به حرف زدن كرد. حال و هواي او، غزاله را به فكر واداشت تا موضوع رفتنش را در ميان بگذارد، از اين رو، لقمه اش را با جرعه اي نوشابه بلعيد، سپس با استفاده از سلاح زنانه اش كه همانا عشوه بود به منصور نگاه كرد و گفت :
-منصور.
-جان منصور.
-امروز مهناز جون زنگ زد، خيلي سلام رسوند.
مهناز در وقت اداري با منصور تماس گرفت و حسابي روي اعصابش راه رفته بود. اسم مهناز كه از دهان غزاله بيرون پريد، منصور با ابروان گره خورده گفت
رمان های پیشنهادی دیگر :
دانلود رمان سنگ قلب مغرور از asiyeh69
دانلود رمان من تو او دیگری از sun daughter





خیلی عالی هرچقدر تعریف کنم کمه ازدیگر رمانهای عالی
اریکا ؛ بادیگارد ؛ اشکهای خفته ؛عشق بی رحمه ؛فضول دخنر؛وسوسه عشق ؛ خاطرخواه ؛دلربای من ؛ثروت عشق ؛ معشوقه شیطان ؛ ازدواج به سبک کنکور؛ اشکهایم دریا شد ؛ الهه شب؛پارلا ؛عاشقم باش ؛ نفوذ ناپذیر؛پارمین ؛ تقلب ؛آرام ؛ فارغ التحصیلی؛ بوی خون ؛ میوه بهشتی؛مسیر عشق ؛ سهم من ارزندگی ؛ فضول دختر ؛ دختر فوتبالیست ؛ سارای؛ اگه گفتی من کی ام و….
یلی عالی بود هرچقدرتعریف کنم کمه
وازرمانهای عالی دیگر مثل
بادیگارد؛ ثروت عشق ؛ درچشم من طلوع کن ؛ دلربای من؛ اشکهای خفته ؛ ازدواج به سبک کنکور ؛ افسونگر؛نوذناپذیر ؛ یکبار نگاهم گن ؛آواز خوش ؛ عاشقم باش ؛ اگرچه اجبار بود ؛ پارلا واریکا
رمان قشنگیه،ممنون ازنویسنده