دانلود رمان جدیددانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان حلقه عشقم از بامزی

دانلود رمان حلقه عشقم از بامزی

در این مطلب از سایت ناول کافه ، رمان حلقه عشقم را آماده کردیم.برای دانلود رمان حلقه عشقم از بامزی در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

دانلود رمان حلقه عشقم از بامزی
دانلود رمان حلقه عشقم از بامزی

رمان : حلقه عشقم

نویسنده : بامزی

ژانر : عاشقانه

تعداد صفحات : 459

خلاصه رمان حلقه عشقم :

…فـراز و نـشیب زنــدگی دخـتری 25 سـاله…
…متــولد شـده در خانــواده ای با وضــع مــالی متوســط…
…برخــاسته از بــطن جــامعه…
…یــک زنــدگی معمولــی…
…او کــه به تازگــی تــوانسته مــدرس زبــان دانشــگاه شود…
…دختری به اســم تــابــان…

 

بخشی از صفحه اول رمان حلقه عشقم :

بــــه نــــام خـــالـــق لـــوح و قـــلـــم”

مقدمه:

خدا با منو تو شکوه و سکوت…

سکوتی پر از حرف بارون زده…

تمام سرانجام و آغاز ما…

همین حس خوبه، کی میگه بده…

ببین سایه ی عشق از ما چی ساخت…

ببین حالمون خوبه و عاشقیم…

واسه دیدن شهر دریاییا…

خدا با منو تو…

تو یک قایقیم…

خدا با منه تا تو با من عجینی…

کی میگه بده عشق پاک زمینی…

خدا با منه تا تو با من عجینی…

کی میگه بده عشق پاک زمینی…

خدا با منه تا تو با من عجینی…

کی میگه بده عشق پاک زمینی…

خدا با منه تا تو با من عجینی…

کی میگه بده عشق پاک زمینی…

“حــــلقه ی عشــقـم”

وای خدا چرا خوابم نمی بره؟ حالا هر شب این موقع داشتم خواب هفت پادشاهو می دیدما… ولی امشب…

اهل قرص خوردنم نیستم اما انگار مجبورم.

از تخت پایین اومدم و آروم در اتاق رو باز کردم.

خدارو شکر کردم چون برخلاف همیشه که صدای قیـــــژش بلند میشد، اینطور نشد آخه می ترسیدم آقاجون بیدار بشه که اگه می شد سردرد بدی می گرفت و دیگه نمی تونست بخوابه.

پاورچین پاورچین رفتم آشپزخونه و از تو کابینت قرصی که معمولا آقاجون در این مواقع استفاده میکنه رو برداشتم. خواستم برم سر یخچال آب بردارم که یادم اومد آب معدنی که صبح گرفته بودم هنوز تو کیفمه. گرم هست ولی اشکال نداره. ممکنه آقاجون طفلک بیدار شه…

همین که خواستم پامو از آشپزخونه بیرون بذارم احساس کردم یه سوز سردی می آد. نگاهکردم دیدم بــــــله… باز این مامان خانوم یادش رفته پنجره رو ببنده. قربون حواس جمع… خوبه تا حالا چند بار به خاطر این بی حواسی اش سرما خورده، آقاجونم هرشب قبل خواب اینو بهش گوشزد میکنه ولی انگار نه انگار… فکر کنم از نشونه های آلزایمره… باید یه دکتر ببرمش…

پنجره رو بستم و خواستم برگردم که دیدم حالا که تا اینجا اومدم یه دستشوییم برم برای. اینکه زودتر به دستشویی برسم از همین دری که به پنجره ی آشپزخونه نزدیک تره داخل هال شدم البته قبلشم مطمئن بودم که مامان و آقاجون خوابن چون آقاجون از سر شب کسل شده بود و مامان حدس زده بود که از عوارض سرماخوردگی تو فصل پاییزه. به خاطر همین ساعت ده گرفت خوابید…

رمان های پیشنهادی :

دانلود رمان آوای بی قراری از بی کس

دانلود رمان زیبا دختری زخم خورده از صبا شادمان

دانلود رمان ارمغان دریا

دانلود رمان میوه ممنوعه از maryam 23

3.7/5 - (19 امتیاز)

سهیل

علاقه مند به وبلاگ نویسی و طراحی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا