دانلود رمان ساحل آرامش از منیر مهریزی مقدم

دانلود رمان ساحل آرامش از منیر مهریزی مقدم
در این مطلب از سایت ناول کافه ، رمان اجتماعی ساحل آرامش را آماده کردیم.برای دانلود رمان ساحل آرامش از منیر مهریزی مقدم در ادامه با ما همراه شوید.

رمان : ساحل آرامش
نویسنده : منیر مهریزی مقدم
ژانر : عاشقانه ، اجتماعی
تعداد صفحات : 354
خلاصه رمان ساحل آرامش:
داستان دختری که در ابتدای نوجوانی با پسری نامناسب دوست میشود ولی خوشبختانه با بروز اتفاقاتی زود به اشتباه خود پی میبرد و سعی میکند اشتباه خود را جبران کند و سخت مشغول درس و تحصیل میشود…
بخشی از صفحه اول رمان ساحل آرامش :
پاهايم از فشار کفشها زق زق مي کرد.همانطور که به روي صندلي نشسته بودم يک پايم را روي پاي ديگر انداخته و کفشم را درآوردم.با نفس کشيدن پايم خود هم نفس عميقي کشيدم.مامان دست به زانويش گرفت و بلند شد.خطاب به من گفت:
– پاشو مادر.بايد براي جمع و جور کردن اين همه ريخت و پاش از يک جايي شروع کنيم.
ناليدم و گفتم:
– واي مامان جان تورو خدا امشبه رو ولم کن.من لااقل تا فردا صبح بايد به اين پاها استراحت بدم.الان داشتم فکر مي کردم چطور تا اتاقم برسم.شما مي گوييد پاشم جمع و جور کنم!!
– خوب حقته مادر.چقدر گفتمت اين کفش ها به دردت نمي خوره گفتي الا بلا که همينا.من تعجبم تو چطوري از سر شب با همين کفشها اينقدر رقصيدي حالا به کار کردن که رسيد نمي توني!!
از خريد کفش ها يادم آمد.مامان اصلا به اين کفش ها راضي نبود ولي کلي قهر و ناز کردم تا بالاخره رضايتش را گرفتم قصدم اين بود که قدم را از آن چه هست بلند تر نشان بدهم و بزرگتر به نظر برسم.
عمو مصطفي که به صحبت هاي ما گوش مي داد خنديد و به مامان گفت:
– اذيتش نکن زن داداش خسته شده.شما هم امشب کاري نکنيد خيلي خسته ايد.
به روي عمو مصطفي خنديدم.مامان کوتاه نمي آمد.
– نه بابا لااقل بايد آشغالها را که جمع کنيم.
و مشغول شد ولي من واقعا توان انجام هيچ کاري را نداشتم.عمو با نگاهي به سر تا پاي من دوباره گفت:
– ولي زن داداش ماشاالله بنفشه هم رو کاره.با رفتن بهنوش بايد به فکر اين يکي باشي.
مامان با دلخوري جواب داد:
– واي داداش نگو .بنفشه هنوز 16 سالشه براي اين هنوز خيلي وقت داريم.بايد مثل بهنوش درسش را بخوانه نوبتي هم که باشه نوبت بچم بهزاده.داره ديرش هم ميشه.اون خودش بس که نجيبه صداش در نمي ياد خودمون بايد حيا کنيم و کاري بکنيم.
من که بر عکس بهنوش که عاشق درس خواندن بود و به همه ي خاستگارهايش جواب رد مي داد اصلا ميانه اي با درس خواندن نداشتم تازه با گفته عمو مصطفي گل از گلم شکفته شده بود، با آب پاکي که مامان روي دستم ريخت ساکت شدم.کفش ديگر را هم از پاسم در آوردم بلند شدم و به مامان گفتم:
– چي کار کنم مامان بالاخره همين الان جمع مي کنيد يا نه؟
– نه فقط آشغالها را جمع مي کنم که تا صبح بو نگيره صبح اول وقت شوکت مياد.تو برو استراحت کن که فردا بهانه نياري.
رمان های پیشنهادی دیگر :
دانلود رمان اتوبوس از فهیمه رحیمی




