دانلود رمان قتل کیارش از مژگان زارع

رمان قتل کیارش اثر مژگان زارع
در این مطلب از سایت، رمان قتل کیارش را برای همراهان عزیز ناول کافه آماده کردیم. برای دانلود رمان پلیسی و رمان جنایی قتل کیارش اثر مژگان زارع، در ادامه با ما همراه شوید.

نام رمان: قتل کیارش
نویسنده: مژگان زارع
ژانر: عاشقانه، پلیسی، جنایی، معمایی
تعداد صفحات: ۹۴۱
خلاصه این رمان:
کیارش دولتشاه، در یک مهمانی خانوادگی به قتل می رسد. تمام مدارک نشان می دهند قاتل، دختر نگهبان خانه است اما واقعیت چیز دیگریست…! پایان خوش
نگاهی به این رمان:
آرزوها و خواسته هاي من خيلي هم بزرگ نيستند. راستش شايد هم بزرگ باشند، يعني مليحه مي گويد همين هايي که تو مي خواهي، خيلي ها حتي توي خواب هم جرات ندارند بهش فکر کنند و من فکر مي کنم راست مي گويد. ترنم مي گويد آدم خودش است که خواسته ها و آرزوهايش را بزرگ و کوچک مي کند. او هم راست مي گويد. مثلاً اين که من آرزو دارم يک خانه نقلي خوشگل براي خودمان داشته باشيم و بابا هم يک پرايد داشته باشد با اوضاعي که من تا حالا باهاش زندگي کرده ام خيلي بزرگ نيست. ولي اگر وضع زندگي ام را بي خيال بشوم، يعني جايي که توش زندگي مي کنم و آدم هايي که کنارشان زندگي مي کنم را بي خيال بشوم و فقط خودم و بابا محمدعلي و مامان اعظم را ببينم آن وقت خيلي زيادي بزرگ به نظر مي رسند. آن قدر که حتي توي خواب هم جرات نکنم بهش فکر کنم. تازه از اين ها بزرگ تر هم هستند. يکيش همين که فکر کنم يکي مثل کيارش از من زيادي خوشش بيايد يا نه اصلاً عاشقم بشود.
سرم را تکان دادم تا اين فکرهاي مسخره که هميشه همراهم هستند و هيچ راهي هم براي خلاص شدن ازشان ندارم را پاک کنم. نگاهي به آسمان آبي و صاف انداختم و با جزوه تند تند خودم را باد زدم. حالا اين آرزوها مهم نبودند، مهم ميهماني آخر هفته است که نمي دانم بروم يا نروم. ناهيدجون لطف کرده البته به نظر خودش و من را هم قابل دانسته بنشينم توي ميهماني و من کلي هيجان دارم چون دو سالي مي شود که اجازه ندارم توي ميهماني هايشان باشم. نگاهي به ساعتم انداختم و سعي کردم توي سراشيبي کوچه تند راه بروم. نه آن قدر تند که نتوانم توي سرازيري تعادلم را نگه دارم نه آن قدر يواش که به کلاس دکتر طهماسبي نرسم. امروز راحت مي شدم، يعني حداقل يک هفته راحت بودم تا بعد دوباره بيفتم به خرخواني براي امتحان هاي پايان ترم.
بوق مورانويي که از رو به رو با سرعت جلو مي آمد مجبورم کرد بکشم کنار و زيرلبي فحشي هم به راننده ي وحشي اش بپرانم. قلبم مثل همه ي اين وقت ها به گاپ گاپ افتاده. با دست هايي که بيشتر به خاطر عصبانيت به لرزش افتاده اند. جزوه را همان طور لوله شده چپاندم توي کوله پشتي ام و با انگشت چشمِ بچه هاي ترسان ولي هنوز خوشگلِ آويزان به زيپ کيفم را ناز کردم: مي دونم خيلي وخشي بود. وخشي گري هم جزو کلاسشون حساب مي شه آخه
– کلاسِ کي اون وقت؟
چشم هايم از روي عروسک ها سر خوردند روي جفت کفش هاي چرم جلوي رويم و قوس برداشتند روي پاهاي کشيده و بالا آمدند تا برسند به کراوات سورمه اي رنگ بته جقه که به نظرم اصلاً به صاحبش نمي آمد و بعد توي چشم هايي که نگاه کردن مستقيم توش را هيچ وقت ياد نمي گرفتم و تازه فرار کردن ازش را اين روزها بيشتر دوست داشتم: سلام آقاي دولتشاه
منتظر جواب سلام نبودم،آن هم از آدمي که وسط کوچه داشت من را به خاطر توهين به بالا و پايين خانواده اش سين جيم مي کرد.
– داشتي مي رفتي مهد؟
مجبور شدم باز نيم نگاهي به صورتش بيندازم. لابد حالا نوبت جوجو و جي جي و جيرجير بود که بهشان حمله کند. مگر سه تا عروسک رنگي رنگي چقدر بايد مهم باشند که مردي به اين سن و سال به خاطرش من را مسخره کند؟ به ساعتم نگاه کردم: ببخشيد ديرم شده
مطمئن بودم کسي که مقابلم ايستاده به خودش زحمت نمي دهد راه باز کند حدسم درست بود و با احتياط از کنارش رد شدم. اين بار سعي کردم سراشيبي کلهر را آرام تر پايين بروم مبادا از پشت تپل بودنم را بيشتر از حد ببيند و به اين خاطر هم بعدش يک متلک ديگر بخورم.
جرات نداشتم برگردم ببينم دقيقاً کجا ايستاده و مشغول سبک سنگين کردن چي هست ولي سايه بلندي که تا نزديک قدم هاي من کش آمده بود مي گفت يکي پشت سرم است. صداي بي تفاوتش که گفت: بايست منم مسيرم همونجاست
مثل يک ترمز من را سرجا نگه داشت.
پیشنهادات ما به شما:
دانلود رمان پوکر از حوا م.فراهانی
دانلود رمان حصار تنهایی من از پری بانو




