دانلود رمان تراژدیدانلود رمان جدیددانلود رمان عاشقانه
دانلود PDF رمان زخم پاییز از معصومه آبی

دانلود PDF رمان زخم پاییز اثر معصومه آبی
در این مطلب از سایت ناول کافه، رمان زخم پاییز از معصومه آبی را آماده کردیم. برای دانلود این رمان تراژدی و زیبا با پایان خوش، در ادامه با ما همراه شوید.

نام رمان: زخم پاییز
نویسنده: معصومه آبی
ژانر: عاشقانه، تراژدی
تعداد صفحات: 615
خلاصه رمان زخم پاییز:
داستان روایتگر زندگی پسری است به نام راهی که با مشکل کم بینایی به دنیا می آید و همیشه مجبور است عینک هایی با شیشه ضخیم بزند و لکنت زبان هم دارد. او از دختری خوشش می آید که سر جریان و اتفاقاتی با بردادر او ازدواج میکند. پسر داستان ما با وجود مشکل بینایی با کامپیوتر کار میکند و کم کم با دختری آشنا میشود که در روز عروسیش همسرش رو در تصادف از دست داده و دلبسته او میشود اما…
پایان خوش
نگاهی به رمان:
دهانش باز بود ، سرش رویِ بازویم و لب هایشِ خیس . گونه اش را برا ی هزارمین بار آهسته و آرام بوسیدم و
لب هایش را برای پنجمین بار آرام با دستمال کاغذی خشک .
که این روزها لب هایش مدام خشکه می زد و پوسته پوسته می شد بابت این خیسی هایِ شبانه .
موهایِ عرق کرده اش را از پیشانی کنار زدم و ملحفه را پائین تر کشیدم تا اندکی از گرمایی که اینگونه تنش را
به خیسی نشانده بود کاسته شود .
نمی دانستم دخترکم را چه شده که اینطور در خود فرورفته و در برابرِ تمام شیطنت هایی که می کردم و جوك
هایی که به زور با زبانِ خسته ام می گفتم ، تنها لبخندی کمرنگ تحویلم می داد .
همه ی دنیا که با من رقابت می کردند در کشیدنِ ترمزِ آسایشم مهم نبود ؛ ولی وقتی تی تی چنین در هم می
شد ، من می شکستم .
پشتوانه ام ، قدرت و غیرتم تی تی بود .
عجیب بود ولی از وقتی در زندگی ام پا نهاده ، همچو دستمالِ قدرت برادر کایکویِ میتی کومان ، بر بازو ی
روحم نشسته و مرا نیرو می بخشید برای جنگیدن با سختی ها !
وقتی برای اولین بار سرگذشتش را شنیدم ، خون در رگم خشکید ، باورم نمی شد دختری که چشمانش دنیا ی من شده بودند و در تب و تابِ داشتنش می سوختم ، چنین رنج هایی را تحمل کرده باشد .
اندکی تکان خورد و سخت ناله کرد ؛ آهسته پهلو و کمرش را ماساژ دادم :
– ج جا جان ؟
چه قدر عذاب آور برایش می گذشت این روزها ؛ دوری از مادر ، حبس شدن در این خانه ی کوچک و بدخلقی
خانواده ام با او دنیا را برایش به اندازه ی یک گلیم کرده بود .
من فقط می خواستم او خوش باشد و بخندد اما انگار حضورِ خود من ، مایه ی سلب آسایش بود .
آرام سرش را رویِ بالشت گذاشتم و لبه ی پیراهنش را بالا کشیدم تا زانوانش و سه دکمه ی یقه ی پیراه ن
بارداری اش را هم گشودم .
می ترسیدم بابت نداشتنش . که دخترکم این روزها مشکلِ فشار داشت . اگر یکی از این بالا و پائین شد ن
عددها باعث می شد . .
کلافه دست را محکم به صورت سائیدم ، آرام موهایش را از اطراف گردنش جمع کردم و با دستمال عرقِ آن را
گرفتم .
دلم نمی آمد بیدارش کنم وگرنه حتما مجبورش می کردم حتی در این وقت شب تنی به آب بزند .
برخاستم که نزدیک اذان بود . با وضو ، سر و تن صفا دادم و به پا ایستادم . .
سر به مهر گذاشتم و از ته دل خواستم که خدا آشفتگیِ زنِ باردارِ رنجورم را از بین ببرد که نفسم به نفسش
بسته بود.
مطالب پیشنهادی:
دانلود رمان بن بست بهشت از افسون امینیان
دانلود رمان باغ سیب از افسون امینیان





سلام رمان خوبی بود کلمات خیلی خوب کنار هم چیده شده بود و تشبیهات خیلی خوب بودن موفق باشی گلم