دانلود رمان طلوع عشق از دانیل استیل

دانلود رمان طلوع عشق از دانیل استیل
در این مطلب از سایت ناول کافه ، رمان خارجی و عاشقانه طلوع عشق را آماده کردیم.برای دانلود رمان طلوع عشق از دانیل استیل در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

رمان : طلوع عشق
نویسنده : دانیل استیل
ژانر : خارجی ، عاشقانه
تعداد صفحات : 274
خلاصه رمان طلوع عشق :
کتزیا با سنت مارتین دختر جوانی است که در کودک پدر و مادرش را از دست داده است. ادوارد مرد میانسالی که از کودکی عاشق مادر کتریا بوده ؛ سرپرستی او را به عهده می گیرد و شاهد پر و بال گرفتن دختر جوان در حرفه ی خبرنگاری است. حرفه ای که خودش بر خلاف شان اجتماعی و ثروت بی اندازه اش انتخاب کرده است. ادوارد سالهاست که عشق چندین ساله ی خود را از دخترجوان پنهان کرده …
بخشی از صفحه اول رمان طلوع عشق :
ادوارد هاسكام راولينگز در دفترش پشت ميز نشست. همانطور كه به اشياي روي ميز مي نگريست،نگاهش به روزنامه صبح افتاد و لبخندي بر لبانش نقش بست.در صفحه پنجم روزنامه،عكس بزرگي از يك زن جوان به چشم مي خورد كه تبسمي بر لب داشت و از پلكان هواپيما پايين مي امد.اين زن،كتزيا با سنت مارتين بود، زني كه در اجتماع وجهه و احترام خاصي داشت.
عكس كوچكتر ديگري هم در همان صفحه بود كه او را در كنار مرد قد بلند و جذابي نشان مي داد. در ان عكس ، ان دو شانه به شانه يكديگر به طرف اتومبيل ليموزيني كه در بيرون ترمينال منتظرشان بود مي رفتند. ادوارد اين مرد را مي شناخت. وي جوان ترين شريك شركت حقوقي بنتون،تاچر، پاورز و فراي بود و وينتي هيورث سوم نام داشت. اين جوان ده سال پيش از دانشكده حقوق فارغ التحصيل شده بود و ادوارد از همان زمان او را مي شناخت ولي هنگامي كه به تصاوير روزنامه مي نگريست،توجهي به وي نداشت بلكه توجهش به زن ريزنقشي معطوف بود كه در كنار وينتي ديده مي شد. ادوارد هنوز هم موهاي سياه و چشمان ابي و پوست كرم رنگ چهره كتزيا را كاملا به ياد داشت.
اكنون نيز كتزيا حتي در روزنامه هم سرحال و شاداب به نظر مي رسيد. لبخندي بر لب داشت و پوست چهره اش برنزه اش شده بود.مهمترازهمه اينكه بالاخره برگشته بود.هر گاه كتزيا به مسافرت مي رفت و از محفل دوستان دور مي شد،ادوارد مي پنداشت كه غيبتش تا ابد طول خواهد كشيد.و هر بار كه كتزيا برمي گشت،ادوارد متوجه مي شد كه اشتباه مي كرده است.
در روزنامه نوشته بودند:
خانم كتزيا سنت مارتين كه براي گذراندن تعطيلات اخر هفته به خانه عمه اش خانم هيلاري سنت مارتين(ملقب به كنتسا دي ريكاميني) رفته بود،اخيرا از ماريلا مراجعت كرده است ولي قبل از ان،تعطيلات تابستاني اش را در جنوب فرانسه در گوشه انزوا مي گذرانده است.
ادوارد از ديدن عبارت«گوشه انزوا» خنده اش گرفت چون در تمام طول تابستان،دائما خبرهايي راجع به كتزيا در روزنامه خوانده بود و مي دانست كه وي اوقاتش را درلندن ،پاريس،بارسلون،نيس و رم گذارانده است. بار ديگر به عبارت «گوشه انزوا» نگريست و در حالي كه مي خنديد، با خود گفت:”بله،در گوشه انزوا سرش واقعا شلوغ بوده!”
در پايين همان صفحه،اسامي دو نفر ديگر از همسفران كتزيا درج شده بود:اولي،دختر يكي از پولداران يوناني بود كه پدرش كشتي هاي باربري متعدد داشت و ثروت كلاني براي دخترش به ارث گذاشته بود و دخترك به سرعت به يكي از چهره هاي سرشناس اجتماع مبدل شد بود. دومي،يك پرنسس بلژيكي بود كه براي تفريح و خوشگذراني از پاريس به نيويورك امده بود. ادوارد با خود انديشيد:”چه همسفران جالبي!لابد كتزيا با ان دو تخته نرد بازي كرده و مبلغ كلاني برنده شده!” كتزيا در بازي نرد نظير نداشت.
رمان های پشنهادی دیگر :
دانلود رمان تصویر آیینه از دانیل استیل
دانلود رمان فراموشی مادربزرگ از روشنک.ا




