دانلود PDF رمان مرگ ماهی از فاطمه حیدری

دانلود رمان مرگ ماهی از فاطمه حیدری
در این پست از ناول کافه ، رمان مرگ ماهی از فاطمه حیدری را آماده کردیم.برای دانلود رمان مرگ ماهی از فاطمه حیدری در ادامه این پست با ناول کافه همراه باشید.

نام رمان : مرگ ماهی
نویسنده : فاطمه حیدری
ژانر : رمان اجتماعی ، رمان درام
تعداد صفحات : 387
خلاصه رمان مرگ ماهی از فاطمه حیدری :
ازدواج سنتی ماهدخت و معین که به یک ازدواج پیچیده و پر از سکوت تبدیل شده و حضور برادر معین که باعث میشود دهان بسته این پیوند بالاخره به اعتراض باز شود.همه چیز بستگی به نگاه آدم ها دارد ما به غرق شدنی میگوییم مرگ که برای ماهی زندگیست…
بخشی از صفحه اول رمان مرگ ماهی از فاطمه حیدري :
در هــر خانــه اي یــک مســتطیل ســبز وجــود دارد، کــه عشــقها و لــذتها و تعلقــات انجــا درهــم
میامیزد!
تخت خواب مستطیل سبز هر خانه ایست..
مــاهم داشــتیم، امــا مــن هــر روز صــبح کلــی شــاخ و بــرگ زرد و طوفــان زده از رویــش جمــع
میکردم…
من این سر تخت او هم ان سرش…مستطیل بقاي ما، پر از فاصله بود!
شب است و ما باهم شام خوردیم، سریال تماشا کردیم و او زودتر شببخیر گفت.
ظرفهــا را در ماشــین چیــدم، مســواك زدم و لبــاس خــواب ســاتن زمــان تجــردم را تــن کــردم و
انتهایی ترین نقطه تخت را براي خزیدن انتخاب کردم.
دسـتم را میگـذارم زیـر گونـه ام و بـا انگشـت اشـاره ضـربه هـاي بـی جـانی بـه اویـز کریسـتالی
شبخواب میزنم. خوابم نمیامد، مثل هرشب…
چهــار مــاه از ازدواجمــان میگذشــت. روز عروســی از صــبحش کلــی اســترس و شــوق داشــتم،
قراربود اتفاقات بزرگـی بیافتـد و قـرار بـود انشـب نیمـه دخترانـه زنـدگی ام بـه اتمـام برسـد …ازش
خواستم در بـاز کـردن زیـپ لباسـم کمـک کنـد …کـرد، حتـی سـنجاقهاي مشـکی درگیـر موهـایم
را ازاد کــرد…امــا در اخــر دســتی بــه شــانه ام کشــید و وقتــی ارایشــم را پــاك کــردم و بــه اتــاق
برگشتم سمت چپ تخت رو به دیوار خوابیده بود!
اینجوري بـود کـه بـراي همیشـه جایمـان را در زنـدگی هـم پیـدا کـردیم . او سـمت چـپ میرانـد،
من هم ذاتا سمت مخالف. نه مخالف نه! من هم پشت سرش میراندم اما با کلی فاصله…
میدانی این “فاصله” واژه کلیدي زنـدگی مـا بـود …حتـی مسـواکمان هـم دور از هـم بودنـد در جـا
مسواکی و حتی لباسهایمان و حتی لیفمان در حمام!
روزهاي اول غریبه بودیم با کلـی رودربایسـتی ..بعـد کـم کـم رفیـق و حـالا او بـراي مـن مثـل بیتـا
بود و من براي او شاید مهران!
ازدواج ما نه اجباري بود نه عاشقانه..و هیچ برنامه و نقشه اي پشتش نخوابیده بود!
معین به پیشنهاد پدربزرگش به خواسـتگاري امـد و مـن داشـتم بـه ایـن فکـر میکـردم کـه بیسـت
و هشـت سـال کـم نیسـت، و بیشـتر کـه فکـر کـردم فهمیـدم معـین شـاید اخـرین فرصـت مـن
باشد…
بلـه مـن از تـرس ان کلمـه وحشـتناك و سـرد و ترسـناك ازدواج کـردم..همـان کلمـه احمقانـه و
بـی ریشـه کـه افتـاده بـه ریشـه دختـران …مـن از تـرس ترشـیدگی ازدواج کـردم و تمـام امیـدم را
بستم به عشق بعد از ازدواج. که اصلا نمیدانم این ازدواج حساب میشود یانه..
نمیـدانم خیلـی تاسـف بـار بـود کـه مـن در تمـام عمـر سـاله ام جـز یکـی دوتـا خواسـتگار
نداشته ام؟ یا معمولی و قابل هضم است؟
براي من نبـود …چـون مـن چیـزي بـراي خـانوم خانـه کسـی بـودن کـم نداشـتم، اینجـور برخـورد
روزگار با من برایم مبهم میامد.
معین از کودکی پـیش پـدر بـزرگش زنـدگی میکـرد …در هشـت سـالگی پـدرش فـوت شـد و مـادر
و بــرادرش مهــاجرت کردنــد…امــا محمــود خــان معــین را میخواســت و بــزرگ کــردنش راهــم!
تقریبا تمام ثروتش زیر دست معین رشد میکرد..
این تمام چیزي بود که من از همسرم میدانستم، انهم به واسطه ادمهاي دیگر.
مبادي اداب، دیسـیپلینی، قانونمنـد و البتـه جـذاب ..خیلـی جـذابتر از مـن ! اینهـا هـم چیـزي بـود
که از همسرم میدانستم اما اینبار به واسطه زندگی کنارش!
رمان های پیشنهادی دیگر :
دانلود رمان از بام تا آسمان از مریم موسیوند
وان شات پنجره کار گروهی نویسندگان انجمن ناول کافه
دانلود رمان هبوط از فاطمه حیدری
دانلود رمان در جگر خاریست از نسیم شبانگاه





رمان از نظر نوشتاری؛ جمله بندی ها وتشبیهات بجا و خوبی داشت.
اما روند داستان اعصاب خردکن بود و پایان تلخ که کاملش کرد…
این رمان فکر می کنم فیلم ش ساخته شده
مرسی
دانلودش کردم
فیلمی با همین نام ساخته شده اما موضوعش کاملا با این رمان متفاوته