دانلود رمان میوه ممنوعه از maryam 23

دانلود رمان میوه ممنوعه از maryam 23
در این مطلب از سایت نال کافه ، رمان میوه ممنوعه را آماده کردیم.برای دانلود رمان میوه ممنوعه از maryam 23 در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

رمان : میوه ممنوعه
نویسنده : maryam 23
ژانر : عاشقانه
تعداد صفحات : 312
خلاصه رمان میوه ممنوعه :
داستان از زبون اول شخص تعریف میشه ، اول شخص ما دختریه برعکس شخصیتهای دختر رمانای دیگه … زبون دراز نیست اما رکه ، کم حرفه ، شیطون نیست ، آرومه !! نمیشه گفت گوشه گیره اما زیاد توی جمع نیست … احساساتی نیست اما قلبش از سنگ هم نیست ، یه دختر متفاوت ، یه دختر که رفتارای خاصش آدمو جذبش میکنه !! دلیل این رفتاراش چی میتونه باشه ؟؟
غرور ؟؟ غرور برای چی ؟! بخاطر داشتن چهره ی جذاب ؟ شاید … میوه ی ممنوعه ی داستان کیه ؟؟ چرا ممنوعه ؟؟ یعنی میشه این ممنوعیت برداشته بشه ؟؟
توی یه خونواده متوسط رو به بالا زندگی میکنه ، توی یه خونه ی فوق العاده و خونواده پر جمعیت ، برخلاف غیرتی بودن برادرش کاری رو دنبال میکنه که بهش علاقه داره !! این کار چی هست ؟؟
نه هنریه نه فنی ، یه حرفه که شاید خیلی کم طرفدار داشته باشه اما دختر داستان ما دوستش داره و برخلاف بی تفاوت بودن به یه سری چیزا دنبالش میکنه ، توی همین راه با کسی آشنا میشه که …
که ؟؟ یعنی میتونه قلب دختر خاص داستان مارو تسخیر کنه ؟؟ این بین چیزی رو از دست میده که خیلی براش مهمه ، نه تنها برای اون ، برای همه ی آدما مهمه … چرا ؟؟ مگه گناهش چیه ؟؟ یعنی بدون داشتن اون هم میتونه زندگی کنه ؟؟ میتونه مثل سابق رفتار کنه ؟؟
پسر داستان چی ؟؟ میتونه با نبودش کنار بیاد ؟؟ مطمئنا حدسش براتون سخته !!
بخشی از صفحه اول رمان میوه ممنوعه :
نگاهی به نمای سفید رنگ خونه رو به روم انداختم … ابرویی بالا انداختم و زیر لب گفتم :
_خوبه … ولی به پای عمارت بزرگوار نمی رسه …
لبخندی محو روی لبام نشست … دکمه آیفون رو فشردم و دستی به مقنعه ام کشیدم … صدای محکم مردی با مکث شنیده شد :
_بله ؟
_بزرگوار هستم …
_بله بله … خیلی خوش اومدین خانوم بزرگوار … بفرمائین !!
و در با صدای تیکی باز شد … وارد شدم و همونطور که حیاط سر سبز خونه رو از نظر می گذروندم در رو بستم … از در حیاط تا در اصلی حدودا صد متری می شد … یه استخر نسبتا بزرگ و پر آب گوشه حیاط بود که نور خورشید داخلش منعکس شده بود … طرف دیگه یه سقف فرفوژه بود که یه زانتیای مشکی رنگ زیرش پارک شده بود … و بقیه ی حیاط پر از درخت بود … به در ساختمون اصلی که رسیدم پله ها رو بالا رفتم … همون لحظه در باز شد و قامت بلند و چهارشونه ی مردی توی قاب در ظاهر شد … خوش پوش و جذاب … چیز خاصی توی صورتش نداشت اما قامت مردونه و صورت معمولی ولی جذابش خیلی خاصش کرده بود … چشم و ابروی مشکی و بینی متناسب و لبهای نسبتا برجسته … موهای لَخت و بلندش رو ساده بالا زده بود … دست از آنالیزش برداشتم و تازه متوجه نگاه متعجبش به خودم شدم … ابروش بالا پریده بود و بهم خیره شده بود … اخم کمرنگی کردم و به خودم نگاه کردم تا متوجه بشم چه عیبی دارم ؟!
وقتی عیبی ندیدم سرم رو بلند کردم که لبخند بزرگی زد و گفت :
_سلام … ابتسام هستم !!
دستش به طرفم دراز شد … نگاهی به دستش انداختم و ابروم رو بالا انداختم و گفتم :
_سلام … خوشبختم !!
ترشش شد که بهش دست ندادم اما به روی خودش نیورد و از جلوی در کنار رفت و گفت :
رمان های پیشنهادی برای کاربران:
دانلود رمان من یه ستاره ام از نگین حبیبی
دانلود رمان سر آغاز یک انتها از زینب سعیدی




