دانلود رمان اجتماعیدانلود رمان جدیددانلود رمان عاشقانه
دانلود رمان شیاطین سیاه فرشتگان سفید آدم های خاکستری

دانلود رمان شیاطین سیاه فرشتگان سفید آدم های خاکستری به قلم بهاره حسنی
در این مطلب از سایت ناول کافه، رمان شیاطین سیاه فرشتگان سفید آدم های خاکستری اثر بهاره حسنی را آماده کردیم. برای دانلود رمان عاشقانه شیاطین سیاه فرشتگان سفید آدم های خاکستری، در ادامه با سایت ناول کافه همراه شوید.

نام رمان: شیاطین سیاه فرشتگان سفید آدم های خاکستری
نویسنده: بهاره حسنی
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات: 647
خلاصه رمان:
پرستو دختر جونیه که ذاتا گوشه گیر و خجالتیه که تنهایی اون و سایه حسادت ها و اذیت های خواهر بزرگش به این خجالت و گوشه گیری دامن میزنه . در این بین به مردی علاقه مند میشه که طراح لباس و مدله ولی خواهرش که زیبایی منحصر به فردی داره تمام زندگی ، رویاها و ذهنیت زیبای اون رو به هم میریزه و نابود میکنه ولی بر عکس پیش بینی خواهرش این فقط زندگی پرستو نیست که از بین میره ، زندگی تمام کسانی که به پرستو نزدیک هستند به نوعی تحت شعاع قرار میگره… پایان خوش
نگاهی به رمان:
با شنيدن صداي موسيقي حواسش پرت شد. انگشتش را به عنوان نشانه لاي کتاب گذاشت و گوش تيز کرد. آهنگ جان عشاق استاد شجريان بود. چند لحظه گوش داد. بعد دوباره کتاب را باز کرد. کتاب آناکار نينا بود. سياوش خيلي تعريفش را کرده بود و حالا با خواندن اولين پاراگراف خوشش آمده بود. خم شد سررسيد کهنه اش را برداشت و جمله را در آن يادداشت کرد. آلارم گوشي اش صدا کرد. گوشي را برداشت و چک کرد. بعد تقريبا از جا پريد و لعنتي به خودش فرستاد. به کل فراموش کرده بود. به سرعت لباس پوشيد و از در اتاق بيرون زد.
– کجا؟
آن چنان با وحشت چرخيد که چيزي نمانده بود کله پا شود و از پله به پايين پرت شود.
– ترسيدم!
کمي مظلومانه بود، اما شاهين همچنان جدي نگاهش مي کرد و صد در صد مشخص بود که منتظر جواب است آن هم يک جواب قانع کننده.
– سوال من جواب نداشت؟
– ميرم از آقا بايرام بذر گل بگيرم.
شاهين چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
– بذر گل؟ الان؟ تو اين … اين سرما؟
– خب بذر ديگه خود گل که نيست. بايد اول تو گلخونه بکارمش. يه کم که بزرگ شد بعد تو باغچه مي کارمشون.
شاهين پوفي از سر نارضايتي کرد بعد ساعتش را نگاه کرد و گفت:
– تا قبل از پنج خونه اي! مهمون دارم مهمه.
– چشم چشم! حتما!
و قبل از آن که شاهين منصرف شود از پله سرازير شد.
به سرعت رکاب مي زد، ولي اين باران بي موقع سرعتش را کم کرده بود. نگاهي به آسمان خاکستري کرد. لعنت! مثل اين که طوفان نوح راه افتاده بود. شدت باران انقدر زياد بود مثل اين که همه چيز ميان پرده ايي از آب ديده مي شد. دوباره سرعتش را زياد کرد.
«يا خدا شاهين منو مي کشه!»
در همين فکر بود که چشمش به يک کُپه لباس در کنار جاده روي چمن ها افتاد. زمان رفتن آن جا نبود. با تعجب چرخيد تا نگاهي دوباره بيندازد، اما چرخيدن همانا و کله پا شدن با تمام وجود همانا!
از جا بلند شد. دوچرخه اش يک متر آن طرف تر از خودش افتاده بود و هنوز چرخش مي چرخيد. نگاهي به سر تا پاي خودش کرد و آه از نهادش بلند شد.
«شاهين ديگه جدي جدي منو ميکشه!» نيم نگاهي به کپه لباس عامل تصادف کرد و در کمال تعجب متوجه شد که لباس نيست بلکه آدم است. جلوتر رفت و دقيق نگاه کرد. يک پيرمرد بود. پالتوي مشکي بلندي تنش بود. کلاه بره مشکي اش هم درست رو به روي صورتش روي زمين افتاده بود و عصاي چوبي زيبا و خراطي شده اش چند متر دورتر افتاده بود. کنارش زانو زد و صدايش کرد.
– آقا؟ حاج آقا؟
جوابي نداد. شانه اش را آهسته تکان داد و دوباره صدايش کرد. کمي حرکتش داد. رنگش پريده بود و دماي بدنش رو به سردي بود و از همه بدتر دهانش بود که کمي کج شده بود و آب دهانش روي ريش پرفسوري اش ريخته بود.
«يا خدا حتما سکته کرده که دهنش کج شده. »
شانه هايش را گرفت و با سختي به اتاقکي که کشاورزها با بلوک سيماني و خيلي ابتدايي ساخته بودند کشيد. دوباره برگشت سوار دوچرخه اش شد و اين بار با سرعت بيشتري رکاب زد. جلوي در ويلا دوچرخه را روي زمين پرت کرد و هن هن کنان به داخل رفت.
پیشنهادات دیگر ناول کافه:
دانلود رمان شاهزاده از نیلوفر جهانجو





چرا لینک کار نمیکنه؟؟
رمان زیبایی بود… پر از اتفاقات جالب…