دانلود رمان حریری به رنگ آبان از آوید محتشم

رمان حریری به رنگ آبان به قلم سید آوید محتشم (binaha)
در این مطلب از سایت ناول کافه، رمان حریری به رنگ آبان اثر آوید محتشم را برای معرفی و دانلود آماده کردیم. برای دانلود رمان زیبای حریری به رنگ آبان، در ادامه با سایت ناول کافه همراه شوید.

نام رمان: حریری به رنگ آبان
نویسنده: سید آوید محتشم (binaha)
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات: ۴۵۲
خلاصهای از رمان:
حکایتی از دو عاشق، دو دلداده، دو جسم و یک روح…
در جدال با مردی خودخواه، خودشیفته،خودبین، خود رای… حکایتی متفاوت از یک عشق! عشقی که از دید من شاید سفید باشد و از دید تو سیاه…اصلا بیا آن را خاکستری ببینیم… خاکستری روشن…متمایل به سفید…
یا نه! تصمیم با توست. علی و ساغر را هر رنگی خواستی بکش… آنها را در حریری به رنگ آبان، هرطور دوست داشتی رنگ آمیزی کن…
پایان خوش
نگاهی به رمان:
دستمال کاغذي که بين انگشتاي بلند کشيدش مچاله شده بود، حالا داشت تيکه تيکه مي شد. دستمال نمناک بود. اينو کامل حس مي کرد ولي اين نمناکي به خاطر اشک نبود، حاصل مشت شدن دست ها و انگشتاش توي هم بود؛ لعنتيا عرق کرده بودن.
هميشه از اين عرق کردن شکايت مي کرد. اينکه هيچ وقت جرئت نداشت با کسي دست بده مگر اينکه اول يه دور دست هاش رو به مانتوش بکشه و مطمئن شه خشکن. مسلما هيچکس دوست نداشت يه دست نمناک رو تو دست بگيره.
نفس داغش به پنجره ي اتاق خورد. دوباره با دلشوره زل زد به صفحه ي گوشيش. تيکه هاي دستمال رو روي زمين ريخت و براي هزارمين بار شماره رو گرفت و براي هزارمين بار صداي «مشترک مورد نظر خاموش است.» گوشش رو آزار داد و خط کشيد رو اعصابش. لب پايينش رو توي دهن کشيد و با حرص مشغول مک زدن شد. عادتش بود؛ وقتي که به شدت استرس داشت يا به جون دستمال کاغذي مي افتاد يا لب پايينش. لبي که مادر اعتقاد داشت به خاطر زيادي مکيدن بد شکل شده، ولي … ولي علي مي گفت لباش خيليم خوشگلن.
از يادآوري لبخند علي، وقتي اولين بار اين حرف رو بهش زده بود لبخندي صورتش رو پوشوند. گرم شد. خون دويد تو رگ هاش. چقدر فکر کردن به علي لذت بخش بود.
فکرش رفت به اون روز پاييزي. زير درختاي بدون برگ پارک روي نيمکتا نشسته بودن و هات چاکلت مي خوردن. اون روز به شدت استرس داشت. اولين بار بود که داشت کنار يه پسر، بدون اطلاع خونواده، تو خيابون، قدم برمي داشت. اولين بار بود که توي پارک، کنار هم نشسته بودن. اون روزم لب پايينش رو تو دهن کشيده بود و مي مکيد.
-ميشه بپرسم چرا لبتو مک مي زني؟
جا خورده بود. سريع لبش رو از بين دندوناش آزاد کرده بود و دستاي خيس از عرقش رو روي لبش کشيده بود تا اگه ردي از آب دهنش هست پاک شه. اين حرکتش، علي رو به خنده انداخته بود.
-منو ياد بچه هاي کودکستان مي ندازي!
اون روز در جواب علي فقط سرخ شده بود و سرش رو پايين انداخته بود. علي با محبت زل زده بود تو صورتش و گفته بود:
ـ لبات خيلي خوشگلن. اينجور بمکيشون، خشک ميشن. بد ميشه! اينکارو نکن!
ولي بعدها گفته بود وقتي لبتو مي کشي بين دندونات، دلم مي ريزه! دلم مي خواد که …
ياد اين حرف علي که افتاد، غش غش خنديد و زير لب گفت:
ـ سياسوخته ي دوست داشتني خودمي! الهي من قربون خودت و احساساتت برم!
هنوز خوب نخنديده بود که باز استرس به جونش افتاد. دل و رودش بدجور توي هم مي پيچيدن. دستش رفت سمت جعبه ي دستمال کاغذي. خالي بود! با حرص جعبه رو پرت کرد. اين بار گلاويز دکمه ي بلوزي که پوشيده بود شد. يکي از بلوزهاي علي بود که به تنش زار مي زد. بوي تن اونو مي داد. يه بوي آرامش بخش. باز شماره رو گرفت و با تلاش براي مهار اشک هايي که تو چشماش حلقه زده بودن گفت:
-بردار! جون ساغر بردار. بردار وگرنه گريه مي کنم علي!
ولي در نهايت همون صداي سرد و بيروح رو شنيده بود: «مشترک مورد نظر …»
ديگه نتونست اشک هاش رو کنترل کنه. با قدرت از حصار پلکاش بيرون زدن و روي صورتش جاري شدن.
ـ علي؟ علي کجايي تو؟ جون خودم رو قسم دادم علي!
درست چهل و شش ساعت بود که باهاش حرف نزده بود. صداي گرم و مردونش رو نشنيده بود. علي گفته بود اگه تا چهل و هشت ساعت ديگه روشن نشدم بدون که …
ولي ساغر نشنيده بود. يعني نخواسته بود که بشنوه! حتي تصورشم سخت بود چه برسه به …
خودش رو روي تخت انداخت و گفت:
– علي جواب بده! مي خوام يه خبر خوش بهت بدم! به خاطر من نه، به خاطر بچت جواب بده.
بچه! بچه اي که علي پدرش بود. چه بچه ي خوشبختي بود. علي، مرد قهرمان، کسي که ساغر براش حاضر بود ريسک کنه. اونم چه ريسکايي!
اشکاش شدت گرفتن. دستش نشست رو شکمش. شکمي که ميزبان يه کوچولوي سه هفته اي بود!
پیشنهاد ناول کافه به شما:
دانلود رمان ایستگاه آخر اثر نیم تاج ایزدپناه
دانلود رمان تنها نیستیم از مهسا زهیری





,سلام رمانش واااااااقعا عالیه