دانلود رمان جدیددانلود رمان عاشقانهدانلود رمان معمایی
دانلود رمان زن کمانگیر از رویا رضوی

دانلود رمان زن کمانگیر اثر رویا رضوی
در این مطالب از سایت ناول کافه، رمان معمایی و عاشقانه زن کمانگیر از رویا رضوی را آماده کردیم. برای دانلود این رمان زیبا در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

نام رمان: زن کمانگیر
نویسنده: رویا رضوی
ژانر: عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات: 1329
خلاصه رمان زن کمانگیر:
آرش آریا بعد از دوازده سال به دلیلی نا معلوم از پاریس به زادگاهش تهران بازمی گردد. دختری جوان به عنوان یک دوست صمیمی به پدر و مادرش نزدیک شده و آرش در این سفر تلاش می کند تا علت دوستی این دختر با پدر و مادرش را بفهمد. در این سفر به این نتیجه می رسد که این دختر جوان ربطی به گذشته رمز آلود خانوادگی اش دارد. اما آیا آرش آریا، شقایق مهرجو را به خوبی شناخته؟!
قسمتی از رمان زن کمانگیر:
راننده به خاطر فریادهایی که سرش می کشیدم تا جایی که می شد پایش را روی پدلا گاز فشرد
. به جز مسیر پیش رویم هیچ چیز را نمی دیدم . تمام دنیا رنگ باخته بود . این شهر خاکستری با
تمام شکوه و جلالش سیاه شده بود . سیاهِ سیاه ! ماشین هنوز کامل متوقف نشده بود که خودم را
از ماشین به بیرون پرت کردم و دوان دوان وارد ساختمان بیمارستان شدم . نفس زنان جلوی
استیج اطلاعات ایستادم و به زحمت ذهنم را متمرکز کردم تا مشخصاتش را به زبان بیاورم . با یاد
آوری مشخصاتش انگار جـانم تا حلقومم بالا می آمد . تا شماره ی اتاق به گوشم خورد باز هم
دویدن را از سر گرفتم و خودم را به آن اتاق رساندم … دستم را روی دستگیره گذاشتم و نفسی
گرفتم … تمام اعضا و جوارح بدنم نبض می زد … اَگرها و مَگرها نفسم را بند آورده بودند … دل به
دریا زدم و وارد آن اتاق کذایی شدم .
اتاقی که جانم ، تمام وجودم با چشم هایی باز و مات و بی روح … بی فروغ … بی زندگی ، به سقف
خیره مانده بود . زانوهایم تا شد … بدنم دیگر نبض نداشت … لرزش داشت … چنان در جایم می
لرزیدم که توان تکان خوردن حتی در حد یک اینچ را هم نداشتم . تا به خودم بیایم به دیوار پشت
سرم کوبیده شدم و نگاهم در نگاه به خون نشسته ی مهدی نشست . خواستم پسش بزنم و به
سمت تخت بروم اما محکم تر از قبل یه دیوار کوبیده شدم . از میان دندانهای کلید شده اش با
خشم غرید :
– کجا ؟ کجا می ری کثافت ؟ کجا بودی بی شرفِ بی ناموس ؟
تقلا کردم رهایم کند . چشمم به قفسه ی سینه ی جسم نیمه جان یا شاید هم بی جان روی تخت
بود تا شاید بتوانم تکان هایش را تشخیص بدهم . اما وقتی چشمانی چنان سرد و مرگ زده رو به
سقف باز بمانند ، آیا صاحبشان زنده است ؟
صدایم انگار از ته چاه بیرون می آمد . ضعیف و خسته .
– زنده است ؟
یقه ام را محکم توی مشتش گرفت و با خشمی کنترل ناشدنی گفت : به نظرت زنده است ؟
نگاش کن شبیه زنده هاست ؟ کجا بودی بی شرف که زنتو سلاخی کردن ؟ کجا بودی بی ناموس
که اومدن سراغ زن و بچه ات و تیکه پاره شون کردن ؟
بغضش ترکید و اشکش سر خورد روی گونه اش . نالید : کجا بودی لعنتی ؟
حرفهایش آوار می شد و بر سرم می ریخت … این آوار سنگین بود … این آوار تمام زندگی ام بود
… تمام زندگی ام جلوی چشمانم بی جان روی تخت بود … تمام زندگی ام فرو ریخته بود … تاب
نیاوردم … می گفتند تا شقایق هست زندگی باید کرد ! … و حالا گل من … شقایق من مرده بود …
پرپرش کرده بودند … پرپرش کرده بودم … مــــن … لعنت به من .
صدایی سیاه و شوم در ذهنم مرثیه خوانی می کرد : شقایق مرد … تو زنت رو هم کشتی … قاتل …
تو قاتل زن و بچه ات هستی !
در مقابل اما دلم ناله می کرد : شقایقم … وای … وای … شقایقم … شقایقم !
مطالب پیشنهادی:
دانلود رمان از بام تا آسمان از مریم موسیوند
وان شات پنجره کار گروهی نویسندگان انجمن ناول کافه





این رمان عالیه، از خوندنش سیر نمی شید 😉